ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد

سلام ماه بانو

سال می‌آید و می‌رود، یاد ما نمی‌کنی. عیدی هم که نمی‌دهی. بیا بنشین که با انجیر از آب گذشته آب انجیری انداخته‌ام که بخور و نگو. خوب می‌شود. نبات و شکر و پوست پرتقال می‌ریزم، سبک می‌شود. بچه بودم هیچ‌وقت آب انجیر در خانه به ثمر نمی‌رسید. صبر نداشتم. عصر می‌انداختم غروب می خواستم بخورم. آب انجیر باید اقلا یکی دو روز بماند. حالا تنها چیزی که دارم صبر است. روز می‌آید و می‌رود و من خیره به حرکت آفتاب توی اتاق صبح را به شب می‌رسانم. بگذریم. حالا بعد سالی هم که سری به ما زدی با غرغر پذیرایی‌ات را نکنم. خودت چطوری؟

سال سختی بود. شیرین شروع شد. خوشحال بودم. زندگی آسان نبود. خوب هم نبود. دلم اما خوش بود. می‌گویند «کجا خوش است؟ آن‌جا که دل خوش است». بعد شروع شد. شروع شده بود قبل‌تر هم. چیزهایی ولی انگار اتفاق جدیدی افتاده باشد، عوض شد. سختی‌هایی بود که به نظرم بی‌معنی آمد. خسته شدم. بعد زندگی سخت‌تر شد. قبلش هم روی تخت عاج نمی‌نشستیم. همیشه به دری می‌کوفتیم تا باز شود. این‌بار اما  درها یکی یکی بسته شدند. به قبل‌تر نگاه کردم. دیدم درهایی هم که باز می‌شوند مشخص نیست پشتشان اتفاق خوبی منتظرم باشد. همان‌جایی که بودم هم یکی از همین درها بود که باز شده بود. طوری پریدم پشت در تازه باز شده انگار که آن‌طرفش جهانی باشد از تازگی و زندگی. آن‌طرفش جهانی بود از خمودگی و انجماد. راه برگشت هم نبود. راه برگشتی هم نیست. دل این‌جا خوش نیست.

ماه بانو، آدم به امید زنده‌ست. همین امید اما خطرناک‌ترین راه بشر است. امید آدم که ناامید می‌شود دیگر نجاتش خیلی سخت است. آدم خسته که می‌شود زشت هم می‌شود. آدم خسته که می‌شود تنها هم می‌شود. آدم خسته که می‌شود کهنه هم می‌شود. آدم خسته که می‌شود گرفتار هم می‌شود. قبلا فکر می‌کردم امید، انتظار رسیدن به آن یک پنجم بالای زندگی‌است. بعدتر فهمیدم امید، انتظار پیدا کردن راهی میان خطرهاست. الان می‌بینم امید، راه نجات آدمی است که امیدش ناامید شده. مثل زهری که خودش پادزهر خودش باشد. یک کتاب کهنه‌ای بود به اسم «فرج بعد از شدت». آقایی در حدود قرن چهارم هجری نوشته بود که بگوید «ته این تونل نور هست». یک مشت قصه دارد که ته هرکدام یک معجزه اتفاق می‌افتد. همین‌قدر الکی. طرف یک روز بیدار می‌شود می‌بیند مریضی ده ساله‌اش که حکما هم جوابش کرده بودند خودبخود خوب شده. یا می‌بیند یک مشت پول همین‌طوری کف اتاق ریخته. یا می‌بیند یکی آمده می‌گوید فلان پادشاه وصیت کرده تو جایش بنشینی. انگار خواننده گاو فرض شده.

ماه بانو، قصه از دست دادن و به دست آوردن خیلی تکراری می‌شود. انگار که از دست دادن و به دست آوردن تعریف زندگی باشد. انگار آدم‌ها قصه می‌گویند که زنده باشند. اگر زندگی گم کردن و پیدا کردن باشد، من ترجیح می‌دهم زندگی کنم که قصه بگویم.

چقدر هم که غر نزدم. دستت درد نکند سر زدی. خوشحال شدم. رو دلم مانده بود این حرف‌ها. این‌ها را می‌گویم که بگویم آخرش درست می‌شود. حالا ما نمی‌دانیم کی درست می‌شود یا چطور درست می‌شود. اما درست می‌شود. امید داریم. قربان قدمت. زودتر بیا. طرف ظهر بیا که قهوه بگذارم.

Advertisements

در بند بندر

 

یک بندر از هر نظر جای عجیبی‌ست، و این گذشته از تا چشم می‌دود بی‌مرزی آب و کشتی و بارانداز و دکل و مرغ دریایی‌ست. زندگی بندر هم البته مثل هر شهر دیگری خانه دارد، بازار دارد، مهدکودک دارد و قبرستان. گیریم که این‌ها همه بندر-گونگی خودشان را داشته باشند (که دارند)، باز هم برای استفاده همان کاربرد همیشگی خود را دارند.

اما بندر جادو دارد. جادویی همیشگی که تو را جذب می‌کند. در بندر، تمام دنیا را به خود نزدیک می‌بینی. وقتی در بندر هستی، فکر می‌کنی دنیا در دست‌رس توست. هر شهری که خیالش کنی، با یک بندر، یک رود، دریا، خلیج، یا اقیانوس، یک بندر دیگر، و کمی خاک به همین بندر الان تو وصل می‌شود. این جادوی بندر است. به خیال این‌که از این‌جا به همه‌جا راه دارد، همیشه همین‌جا می‌مانی. چون این‌جا بندر است. وقتی هم در بندر نیستی، همیشه کششی از طرفش حس می‌کنی. می‌خواهد مثل سیاه‌چاله‌ای تو را بکشاند در خودش و همه‌چیز تو را حبس کند. تصویرت، صدایت، بودنت، زمانت را.

 

همیشه در سیطره این جادو هستی، نمی‌دانی (می‌دانی، ولی نمی‌دانی که می‌دانی) که هیچ‌وقت قرار نیست از این بندر دل بکنی. قرار نیست جایی بروی. اگر جایی بروی، آن‌جا ممکن است آخرین جایی باشد که خواهی رفت. چون بندر نیست و فقط بندر است که به همه‌جا راه دارد. انگار قابی‌ست نصفه از پرواز. فقط پریدن، اوج گرفتن و گذشتن را به تو نشان می‌دهد، هیچ‌وقت هم قرار نیست نشستن، ساختن و سکون را بفهمی. افسون موج پشت موج بندر، خیال سکون را از تاریک‌ترین پستوهای پس پیشانی می‌روبد، جمع می‌کند، به همان موج ساحر می‌سپارد تا ببرد و جایی دفنش کند که دست هیچ‌کس به آن نرسد.

بندر جای کار است، و جای تفریح، و جای عاشق شدن، و جای زنده‌ماندن. اما بیش از هرچیز، بندر جای کار است. برای همین در بند همه‌چیز یک‌نفره است. هوا، اتاق، تخت، پتو، سفره، غذا، درد، و درمان.  همه‌اش یک‌نفره و طراحی شده برای تنهاییست. آدم‌ها یک‌نفره کار می‌کنند. هرکدام هم وظیفه دارد کار خودش را پیدا کند و به آن بچسبد. کار هم طلسمی از طلسم‌های بندر است.

اگر دریا طوفانی باشد، بندر «راهش به همه‌جا» را از دست می‌دهد. ولی جادویش را نه. جادوی بندر همیشه هست. حتی اگر محدود به «امید فرونشستن طوفان» باشد. خواه طوفان یک هفته باشد، یک ماه، یا هفت سال، آن‌که در افسون بندر گرفتار شده باشد، به این زودی‌ها خیال ترک آن را ندارد. یک بار جادوی بندر، تو را تا ابد مسافر می‌کند.

 

قرار و خاطره

فراموشت کرده بودم؟ مگر می‌شود تو را فراموش کرد؟ مگر می‌شود هر غروب، زیر هر باران، توی هر رویا، ته هر سکوت، زیر هر درخت بلند، در تیرگی هر غم و در طلایی هر شادی، تو را خیال نکرد؟ که هر بار نخواهم که آن ضربان ثانیه را دو نیم کنم، و بعد هر دو نیمه را با تو تقسیم کنم؟

می‌دانی؟
خاطره‌هایی هستند که انگار توی صندوقچهٔ توی پستوی خاطراتت نیستند. انگار با آهن‌ربا چسبیده‌اند به یخچال خاطراتت، انگار پخش و پلا شده‌اند روی میز چای‌خوری وسط هال خاطراتت. همیشه آماده‌اند تا باز بیایند، بنشینند جلوی چشمت. باز دوباره و دوباره و دوباره زندگی شوند در تو. این خاطره‌ها همان «خود تو» هستند.

ژرفای اندیشه وادی غریبی باید باشد. باید تو باشی، و باید من باشم، و من پر از تو باشم، و زمان پر از تو باشد، و مکان پر از تو باشد، و دیگر من نباشم، و فقط تو باشی، و زمان نباشد، و مکان نباشد، و فقط تو باشی.
فراموشی ولی وادی عجیب‌تری باید باشد. تو نباشی؟ چنین جایی هست؟

این چند روزه دارم فکر می‌کنم که تو شاید همانی هستی که من دنبالش نمی‌گشتم، ولی خودت هم نمی‌دانی. یا شاید خودت هم می‌دانی ولی اهمیت نمی‌دهی. یا می‌دانی ولی نمی‌دانی که می‌دانی. مثل حسی که وارد شدن به یک ساختمان باشکوه قدیمی، ولی متروکه، به آدم می‌دهد. می‌بینی که پیش‌کار و خدم و حشم و دفتردار و میرآخور و خانواده از مردها و زن‌ها و بچه‌ها اینجا می‌آمده‌اند و می‌رفته‌اند، ولی نمی‌دانی که می‌بینی! انگار با اشباح سروکار داشته باشی.

می‌دانی چرا فکر می‌کنم تو همانی که دنبالش نمی‌گشتم؟ چون خیال می‌کنم حالا می‌دانم چرا دنبالت نمی‌گشتم. چون تو آنجا بودی. اصلا همهٔ کوچه‌های آن شهر ردپایی، بویی، نشانی، تصویری از تو در خود دارند. تو همیشه آنجا بودی. من دنبالت نمی‌گشتم، چون هرروز تو را می‌دیدم. می‌دیدمت ولی نمی‌دیدمت، نمی‌دانستم «تو» همانی.

تو را می‌فهمیدم. تو را فقط یک بار، و یک بار دیگر نصفه و نیمه در آغوش گرفته‌ام. ولی انقدر می‌فهممت که انگار می‌دانستم لباس‌هایت بر تنت چه حسی دارند، انقدر بدنت آشناست که انگار گرمی آفتاب را روی مچ دست‌هایت مثل خودت حس می‌کردم.

قرارمان این نبود اما.
قرارمان این بود که تو بیایی من را پیدا کنی، و به من بگویی که تو همانی که دنبالش نمی‌گشتم. قرار بود بفهمم. قرار بود قبول کنم. قرار بود باور کنم.
قرار نبود با خاطره‌ات خیالات کنم. قرار نبود خاطر خیالت را بخواهم. قرار نبود فقط خواب بودنت را خیال کنم. قرار بود خیالت خاطرهٔ حضور خودت شود. قرار بود خاطر خودت را بخواهم. خیلی هم بخواهم.
بیا قرار را عوض کنیم. من اینجا هستم. خط درخت‌چه‌های حنا را بگیر و بیا تا رقص گل‌های قاصدک. آن‌وقت من دستت را می‌گیرم، می‌برم به مهمانی باغچه‌ها، همان همهٔ باغچه‌های فراموشم‌مکن. آیا تو واقعا همانی که دنبالش نمی‌گشتم؟ باور کنم؟

ابعاد متناقض زندگی

دفتر خاطرات عزیز،

امروز روز تناقض بود. همه‌چیز با همه‌چیز تناقض داشت. حرف‌هایی که می‌زدم، افکارم، عقایدم، برون‌داد رفتاری‌ام، درون‌داد مشاهداتم همه با هم سرشاخ بودند.

همین من بودم که امروز این بود؟ همین من که تلاش می‌کردم بار تنهایی دیگری را به دوش بکشم؟ همین من که می‌خواستم با دست‌هایم جلوی طوفان را بگیرم؟ همین من که می‌خواستم همراه جویبار زلال تا صد بهار بروم؟ همین من بود که امروز بار بود بر روان دیگری؟ همین من بود که از باد فرار می‌کرد؟ همین من بود که آب را گل می‌کرد؟

دفتر خاطرات عزیز،

یک وقتی، محسور جادوی بید مجنون پا در راهی گذاشتم که فکر می‌کردم برگشتی درش هست. بود. ولی وقتی برگشتم غبار آن راه با من برگشت. نیمی از من ته آن راه ماند.

یک وقتی، در فریب شیشه‌های کوچک رنگی به سمت آبی زلال نورها، راهی سفری شدم که تنها جسمم از آن برگشت.

(یک بار هم به خیال این‌که مشکل از برگشتن از سفرهاست، همان جسمم را برداشتم و تا اینجا آمدم، حالا مانده‌ام از اینجا و رانده‌ام از آنجا. اینجا بیخود و آنجا بی حضور.)

دفتر خاطرات عزیز،

جسم تنها کفاف زندگی را نمی‌دهد. روان سرگردانم (که حالا به‌جای یک شهر و دو شهر، هر شب تمام دنیا را درمی‌نوردد) آزرده و خسته است. کاش می‌شد دوباره چارق ورکشید و رفت تکه‌های پخش و پلای خود را از گوشه و کنار دنیا جمع کرد. ولی آدم با گذشت زمان و تجربهٔ تلخی زندگی بزدل می‌شود.

این‌ها را می‌نویسم که شاید با هزار بار، ده هزار بار خواندنشان دوباره شجاعت خطر کردن را به دست بیاورم و بروم تمام خودم را سرهم کنم. امید خطرناک است، ولی چاره‌ای نیست وقتی تنها به امید زنده‌ام

قربانت
اشکان

بررسی تاثیر جنون ادواری بر نارسایی زندگی (یا تنهایی و چند دیالوگ اضافه)


سلام ماه‌بانو

دیشب نبودی، برف قشنگی می‌آمد. ببین چقدر برف نشسته روی زمین. دیشب دانه‌های برف و شاخه‌های درخت آن روبه‌رو که برف بهشان نشسته بود را نگاه می‌کردم و ذوق می‌کردم و ذوق می‌کردم، فقط تو نبودی. حالا پریشب هم کلی صحبت کرده بودیم‌ها! خیلی بهش فکر کردم.

پریشب گفتم «تنهایی آدم‌ها برای این است که جرات ندارند دل به دریا بزنند و درون خودشان را به هم نشان بدهند».
گفتی «تنهایی آن‌ها برای آن است که درون‌شان تنهاست، که دوستی را به رسمیت نمی‌شناسند».
پرسیدم «تنهایی دیوانه‌ها برای چیست؟»
گفتی «دیوانه‌ها در دیوانگی‌شان با هم شریک‌اند. دیوانه‌ها تنها نیستند، ولی دیوانگی دست و پایشان را بسته، هر بار که قصد می‌کنند دلشان را بیرون بریزند صداهای توی سرشان نمی‌گذارند».
پرسیدم «مگر دیوانه‌ها عاشق نمی‌شوند؟»
گفتی «می‌شوند، ولی از اولش شروع نمی‌کنند. از تنهایی و افسردگی آخرش شروع می‌کنند».

دیوانه‌ها همان‌هایی هستند که از آخر به اول عاشق می‌شوند ماه بانو. دیوانه‌ها همان‌هایی هستند که سیاهی دنیا را دیده‌اند و طلای تقلبی را می‌شناسند. دیوانه‌ها همان‌هایی‌اند که می‌فهمند وقت تنهایی باید یکی باشد که کنارشان بنشیند، به هم تکیه کنند و به حال خودشان های‌های سکوت کنند. فقط عاشقی از آخر به اول است که دیوانه‌ها را راضی می‌کند.

پریشب گفتم «آن موقع‌ها شاد بودم نه؟»
پرسیدی «خودت نمی‌دانستی؟»
گفتم «اصلا متوجهش نشدم»
پرسیدی «همهٔ‌ دیوانه‌ها موقع شادی نمی‌فهمند شادند؟»
گفتم «احتمالا! تا حالا دیوانه‌ شاد دیده‌ای؟ نه! دیوانه‌ای که نگوید یک موقعی شاد بودیم چی؟ نه! مگر این که آدم‌ها از شادی، یا بعد از شادی دیوانه شوند که بعید می‌دانم بشوند».

دیوانه‌ها با ترس‌هایشان همه‌جا می‌روند. ترس از تردید، ترس از سنگینی، ترس از … ترس از ترس! الکی نیست که! دیوانه‌اند!

عزلت و کمی بیش از آن

یک وقت‌هایی همیشه حس غریبگی داشتم. حس این که کسی نیست که در هذیان‌های من شریک باشد. حس این که کسی نیست که کنار هم بنشینیم و از هرچه که توی ذهنمان رسید حرف بزنیم و به خودمان بیاییم ببینیم قهوه یخ کرده.

اوایل یک روز تمام حرف داشتم که با یکی بزنم و کسی نبود.
بعدها شد یک هفته. یک هفتهٔ کامل حرف نگفته داشتم.
مدتی (سالی و کمی بیشتر) که زندگی آبی‌تر بود، می‌توانستم حرف بزنم. می‌توانستم بدون حرف زدن هم خالی شوم. آن دوره واقعا خوب بود.
اما بعدتر باز تنها بودم و همینطور حرف نگفته روی هم تلنبار می‌شد.

دیشب یک نظر دیدمت. همان یک نظر هم خوب بود، ولی کم. تا آمدم قشنگ تماشات کنم دوباره پشت ابرها قایم شدی و من ماندم و حس غریبگی. الان حس می‌کنم اندازهٔ یک سال کبیسه حرف برای گفتن دارم. کاش یکی بود که برایش تمام این هذیان‌ها را، این رازها را می‌گشودم.

ماه‌بانو،
انگار داری ازم رو می‌گیری، غصه دلم را برمی‌دارد. کنار بزن این ابرها را یک شب با هم بنشینیم دوباره مثل آن‌وقت‌ها کنار بساط سماور و چای پشت چای گپ بزنیم.

می‌شنوی صدایم را ماه‌بانو؟ اگر داد بزنم چطور؟ می‌شنوی؟ من انگار توی یک شب تودرتو گیر افتاده‌ام که راه بازگشتش نیست. تو بیا روشن کن شب را تا پناه‌گاهی پیدا کنم قد نیمی از تنهایی‌ها و ترس‌هایم. تو بیا کمک کن نیمی از صبح روشن را به شب بتابانیم.

روشن‌تر از همیشه بتاب و برگرد ماه‌بانو. دل تنگتم.

ناگهان، همه‌چیز

دفتر خاطرات عزیز،

الان یک عصر بارانی و سرد است و من نشسته‌ام توی اتاقی که آشنا نیست، به آینده‌ای فکر می‌کنم که معلوم نیست، به گذشته‌ای فکر می‌کنم که هنوز تاثیرش بر آینده مشخص نیست. دل‌تنگ مادرم ام. دل‌تنگ دوستانم ام. دل‌تنگ بلوارم، دل‌تنگ کافه‌های توی بلوارم، دل‌تنگ قهوه‌ها و غذاهای توی کافه‌های توی بلوارم. غیر از آن، دل‌تنگ آدم‌هایی ام که حتی نمی‌دانند من وجود دارم. دل‌تنگ آن راننده‌تاکسی که می‌گفت فرهاد و فریدون برادرند. دل‌تنگ آن خانم نسبتا مسنی ام که توی «گودو» کار می‌کرد. مشتری‌ها را، ما را، «عزیزانم» صدا می‌کرد.  دلتنگ آرایش‌گری ام که قبلاها پیشش می‌رفتم. هربار سر به سرم می‌گذاشت که چرا دیر به دیر موهایت را کوتاه می‌کنی، و هربار کلی حرف می‌زد و شوخی می‌کرد و همه را می‌خنداند. دل‌تنگ همهٔ آدم‌هایی ام که توی ترافیک پشت‌شان گیر کرده‌ام، و همهٔ آنهایی که توی ترافیک پشت سر ما مانده بودند.

دفتر خاطرات عزیز

همه‌چیز همان‌قدر الکی الکی و سریع عوض شد که فصل‌ها، ناگهان پاییز، و الان ناگهان زمستان شده. جای زندگیم عوض شده، جایم بین آدم‌ها عوض شده، زندگیم عوض شده فکرکنم. اگر خیلی شانس آورده باشم، خودم عوض نشده‌ام!
این «همه‌چیز» از یک صبح اوایل یک تابستان شروع شد. پسری صبح زود، بیدار شد، رفت دانشگاه شهرشان، توی دانشکدهٔ کشاورزی، وسط سالن وسط دانشکده، روی یک صندلی دسته‌دار نشست، و چهار ساعت سوال‌هایی که روی چند کاغذ نوشته شده بود را روی یک کاغذ جواب داد.
حالا دارم با خودم فکر می‌کنم که آن روز چطور الکی الکی دانشجو شدم. پنج سال بعد الکی الکی مهندس شدم، الآن الکی الکی آمده‌ام ینگهٔ دنیا که الکی الکی دکتر هم بشوم.

دفتر خاطرات عزیز،

شاید این «همه‌چیز» خیلی زودتر از این‌ها شروع شده باشد. اصلا چه فرقی می‌کند این «همه‌چیز» کی شروع شده باشد؟ اصلا شاید این همه‌چیز از لحظهٔ پیدایش زمان مشخص بوده، کسی چه می‌داند؟ دل‌مشغول این ام که چطوری و کی ادامه پیدا می‌کند. اصلا برای همین دارم می‌نویسم. که در آن ادامه این گذشته را به یاد بیاورم. شاید جایی کمکم کند تا بهتر ادامه بدهم.

قربانت
اشکان

سورهٔ پاییز

پاییز (۱) برگ‌های زرد (۲) باران (۳) قسم به حضرت پاییز که ما هم دوست داریم مثل آسمان سبک باشیم (۴) قسم به برگ زرد که پاییز است (۵) قسم به باران که شب (۶) و قسم به شب که خلوت و خنک (۷) و قسم به سکوت که زندگی (۸) و قسم به زندگی که پاییز (۹) و قسم به پاییز که باران (۱۰) قسم به شب که بنان (۱۱) قسم به غم که شبان (۱۲) و قسم به رگبار که من (۱۳) و قسم به من که پاییز (۱۴) برای پاییز باید چراغ آورد (۱۵) پیش پای حضرت پاییز تمام دلهره را قربانی کنید (۱۶) که برای شما بشارت خرمن خرمن گندم طلایی می‌آورد (۱۷) ای مردم، زمستان را به ترس، بهاران را به شادی، تابستان را به نخوت گذراندید (۱۸) خزان را به غم (۱۹) خزان را به آرامش (۲۰) خزان را به تفکر (۲۱) خزان را به جست‌وجو بگذرانید (۲۲) انار آوردم (۲۳) به سرخی دانه‌های انار سوگند که پاییز فرمانروای روان ما گمشدگان است (۲۴) خرمالو آوردم (۲۵) به طعم گس خرمالو سوگند که پاییز راه‌نمای زندگانی ما گمشدگان است (۲۶) به شیوایی عطر گل گاوزبان سوگند (۲۷) که پاییز تنها همدم ماست (۲۸) و ما تنهاییم (۲۹) به سادگی لذت باران سوگند (۳۰) که پاییز تنها فانوس گمگشتگان است (۳۱) و ما گم شده‌ایم (۳۲) به غم‌ها سوگند (۳۳) و به بوسه‌ها (۳۴) و به گرمای تمام دست‌های مهربان (۳۵) و به عمق تمام چشم‌های زیبا (۳۶) به صراحت درخت (۳۷) به صمیمیت صدای آرام نوازش (۳۸) و به بزرگی حضرت پاییز سوگند (۳۹) ما عاشق بودیم (۴۰)

در باب سایه و روشنی

ماه بانو، معروف شده‌ای دیگر سراغی از ما نمی‌گیری… این بود رسمش؟

بیا تو، نه، جدی نگفتم، خواستم سر صحبت را باز کرده باشم. مدتی گذشته از آخرین باری که با هم صحبت کردیم. این‌جا پنجره‌اش کوتاه و به سمت غرب است، زیاد نمی‌شود از پنجره تماشایت کرد، باهات حرف زد. راستی، یک بار یکی از من پرسید چرا شما دیوانه‌ها با ماه صحبت می‌کنید. بهش گفتم این که سوال ندارد، من مشکلم این است که روز را چطور تاب می‌آوریم. با این حال از آن موقع دارم فکر می‌کنم. چرا؟

… در بستن پیمان ما، تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود، این عشق ما بماند به‌جا
ای ساربان کجا می‌روی؟
لیلای من چرا می‌بری …

آمدم بهت سر زدم، دیشب که سایهٔ زمین افتاده بود روی صورتت. داشتم فکر می‌کردم چقدر آشناست این اتفاق، تمام عمرت را می‌گذاری زمین را روشن کنی، آن‌وقت زمین تو را توی تاریکی حبس می‌کند. آشنا نیست؟

یک عالمه آدم داشتند نگاهت می‌کردند. بیشترشان خسته شدند و رفتند. من اضطرابی توی دلم مانده بود، می‌خواستم تمام شدن گرفتگیت را ببینم و بروم، دلم نیامد تمام گرفتگی را هم ببینم، برگشتم تو. ولی باز دلم طاقت نیاورد. آمدم باز روشن شدنت را تماشا کردم، خیالم راحت شد. چقدر خوب که روشن شدی دوباره. وگرنه دلم می‌پکید. با کی حرف می‌زدم؟

 

   … I wake up to the sound of music,
   Mother Mary comes to me
   Speaking words of wisdom, «Let it be» …

فکر کنم برای این با تو صحبت می‌کنیم که تنها موجودی هستی که وجودت با آرامش-بخشیت یکی می‌شود. من که هر بار تو را توی آسمان می‌بینم که نشسته‌ای و زمین را نگاه می‌کنی، دیگر احساس تنهایی نمی‌کنم. حس می‌کنم یک دوست باهام هست که باهاش صحبت کنم، درد دل کنم برایش از آدم‌ها و درخت‌ها و چشم‌ها و چاه‌ها بگویم. گوش می‌کنی خوب ماه‌بانو. جواب هم می‌دهی. جواب درست هم می‌دهی.

… قسم به این همه که در سرم مدام شده
قسم به من، به همین شاعر تمام‌شده
قسم به این شب و این شعرهای خط‌خطیم
دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتیم …

بساط من که توی تهران تهرانش جور نبود، این‌جا که دیگر جای خود دارد. حالا البته خیلی هم دست خالی نیستم، دفعه دیگر که آمدی چای انگلیسی دارم اقلا بگذارم جلویت، گلوی خشک آمدی گلوی خشک رفتی، دفعه دیگر جبران کنیم.

بوی زیره

از بچگی این یکی مادربزرگ (مادربزرگ پدری که چون پیشش زندگی می‌کردیم می‌شد این یکی مادربزرگ) را «مادر» صدا می‌کرده‌ایم. این طرز صدا کردن مختص به من، برادرم، مامان و بعدترها عدهٔ معدود دیگری شد. بابا، عمو‌ها، عمه‌ها و بچه‌هایشان بسته به شرایط همه او را «ننه» یا «ننه‌جان» صدا می‌کنند.

مادر همچنان رهبر ارکستر بزرگ طایفه است. در خانهٔ نقلی‌اش زندگی می‌کند ولی حواسش به همه‌جا هست. سراغ نتیجه‌هایش را از هرکدام از بچه‌ها که تلفن کنند می‌گیرد. حواسش هست کدام‌یکی از نوه‌های پرشمارش سر کار رفته، برای کدام‌یکی قرار است بروند خواستگاری، کدام‌یکی دارد بچه‌اش را می‌فرستد مدرسه …

این ماجراهای نوه‌ها و نتیجه‌هاست. ماجرای ماها. فرزندان، عروس‌ها و دامادها طور دیگری قصه‌شان تعریف می‌شود. دغدغه‌های آن‌ها انگار می‌شود دغدغه‌های خودش. همیشه دارد غصهٔ این را می‌خورد که چرا این‌یکی هنوز مستاجر است، یا آن‌یکی چقدر زحمت می‌کشد حالا که سنی هم ازش گذشته. سر نماز تک‌تک بچه‌ها، بعد نوه‌ها، بعد نتیجه‌ها را دعا می‌کند.

در این میان، ماجرای من جداست. (همان‌طور که لفظ خطابه برای من جداست). من مدتی پیشش زندگی می‌کردم، و توی خانه فقط من بودم و مادر. مامان و بابا اوایل مجبور بودند زیاد کار کنند. بعدها هم که مدتی درس میخواندند. مادر انگار غیر از مادربزرگی، کمی هم مادری کرده برایم. بچه بودم، اذیتش می‌کردم، ولی چیزی بهم نمی‌گفت. بعد‌ها می‌گفت «خو حِرصه‌بت تنگ می‌شد، حوصله‌ت سر می‌رفت، مامان باباتم نبودن، منم نیم‌تونستم یچی بیگَم، یوخ ناراحت بشی، امونِت بودی دسُم». زیاد هم مریض می‌شدم. هر یکی دو ماه یک بار، یک شب تب می‌کردم. تا صبح با یک کاسه آب می‌نشست کنار من و دست‌هایم را و پاهایم را و صورتم را خیس نگه می‌داشت تا خوب شوم.

وقتی بابا می‌رفت پیشش به قول خودش «وامی‌داشت» برایم تلفن کند. می‌گفت «ننه چیکار میکنی ولات غربت؟ پَ چِر لیسانست ای همه طول کشید؟» می‌خندیدم. او هم می‌خندید. بعد سفارش می‌کرد «خیلی حواستا جمع کنا، همه‌رقم مواظبت کن، همه‌جوره احتیاط کن». می‌گفتم «چشم مادر». انگار خیالش راحت می‌شد، دعایم می‌کرد «ننه ایشالا خدا کمکت کنه، کمک درسات کنه، کمک خودت کنه، خدا حفاظتت کنه، باباتم خیلی زحمت می‌کشه، ننه، تو دونی و خدا خیلی احتیاط کن». باز می‌گفتم «چشم مادر». می‌گفت «خوب، خداحافظ» بعد گوشی را می‌داد به بابا.

رفته بودم ببینمش، بعد از مدت‌ها. بهش گفتم دارم می‌روم ینگهٔ دنیا درس بخوانم. می‌دانست. حواسش همیشه به همه‌جا هست. گفت کاغذ و قلم بیار، این‌ها که می‌گویم بنویس نگه‌دار
«ستاره پیش‌و‌پیش از ماه و می‌رفت
قبا سبزَم کنار راه و می‌رفت
ندارم زر بریزم پشت پایت
امیرالمومنین پشت و پنایت»

نوشتم.

حالا خیلی وقت گذشته از آن موقع که پیشش زندگی می‌کردم. آن موقع که سیگنیچرش موقع غذا پختن زیره بود. توی بعضی غذاها زیره می‌ریخت، و چقدر خوب می‌شد. خیلی وقت گذشته ولی هنوز بوی زیره مرا یاد آن دو تا اتاق و حیاط و باغچه و آن تلویزیون کمدی بزرگ و دوپوشی بالای آشپزخانه و آن بخاری‌ای که ظهر به ظهر بوی غذا از طرفش می‌آمد می‌اندازد.

مادر اندازهٔ بچه‌هایش نگران من است. اندازهٔ نوه‌هایش حساب کارم را نگه می‌دارد، اندازهٔ نتیجه‌هایش مرا دوست دارد، اندازهٔ همه‌شان با هم سر نماز یاد من می‌افتد.